سرما ...گرما
گرما...
تو روی کاناپه ...
به جعبه ی جادو چشم دو خته ای
چه گرمایی دارد خانه ات
پلک هایت دارند سنگین می شوند
و آن بیرون...

دل نوشته های من
گرما...
تو روی کاناپه ...
به جعبه ی جادو چشم دو خته ای
چه گرمایی دارد خانه ات
پلک هایت دارند سنگین می شوند
و آن بیرون...

ساعت های دیواری دارند خودکشی می کنند...
به دادمان برس
که فریاد هایمان در سکوت دارد جان می دهد...
برادرم !
چقدر بین من وتو فاصله هست
فاصله آنقدر زیاد است که صدای یکدیگر را نمی شنویم
افسوس...

40 روز هم گذشت...
تا یک سال دیگر
مامی مانیم و حوضمان
ای کاش هیچ وقت...
هیچ وقته هیچ وقت
بالش های شان خیس از حسرت یک اسباب بازی نباشد

دیشب برف آمد
آرام و بی صدا!
دانه های ریز برف پایین می آمدند از آسمان پاک
چه لحظه ی زیبایی بود
رقص فرشتگان پاک
آرام و بی صدا!!!

پدرم گفت:نه
برادر مرا تهدید کرد
خواهرم مرا دلداری داد
و مادر ...
هیچ نگفت!
رهگذر !آرام تر
داد نزن!
اینجا همه خوابند...

نه
فردا نه
...چند ساعت بعد هم نه
...چند ثانيه ديگر هم نه...
...همين الان
براي مادرت يک کاري بکن
اگر زنده است دستش را
اگر به آسمان رفته است ... قبرش را ….
اگر پيشت نيست ... يادش را ….
اگر قهري...چهره اش را ….
اگر آشتي هستي پايش را...
ببوس

مادرم دلم برایت تنگ شده است
تو را در فاصله ها می بوسم
ای صاحب لحظه های ناب عاشقی
مرا در این بیغوله ی زمان رها نکن...
که بی تو در" ثانیه ها" می میرم
چند شب است که رخت خوابم رنگ گرما به خود ندیده است
و لیوانم داغدار "چای و نسکافه"است
...
خدایا غلط کردم
از ترم بعد
